X
تبلیغات
دلتنگی های خیس - روزی که به من تجاوز شد
داستان زندگی مریم ِ عزیز


لب هاشو گذاشت رو لبام ،بدنم گر گرفت ... نه از لذت بلکه از حس خیانت ، اصلا متوجه کاری که میکرد نبودم ، ذهنم درگیر بود ،احسان با یک حرکت سریع منو کشید لبه تخت ، پاهام رو جمع کرد تو سینم ، مطمئن نبودم ، استرس داشتم ... ولی دیگه دیر شده بود ، احساس لذت میکردم ، هرتکونی که میخورد ناله های من بلند میشد ، ذهنم خالی بود ، مگه هیکل مردونه و 4 شونه احسان و جوری که منو مچاله کرده بود میزاشت چیزی تو ذهنم تکون بخوره ؟؟؟
انقد سرعتشو بالا برده بود حتی نمیتونستم اعتراض کنم ، حرف میومد نوک زبونم ولی نمیتونستم بیانش کنم ، تو عینک چهارگوش نازکی که شبیه پسر های مثبت و با کلاس کرده بودش رد ریمیل مخلوط شده با اشکم رو صورتم میدیدم...
صورتشو اورد جلو و بعد از گازی که از لاله گوشم گرفت منو برگردوند ،وای خدای من اینو دیگه نمیتونم تحمل کنم....
فقط چشامو با زور بستم به خدا توکل کردم ...
محکم منو از پشت گرفته بود و میدونستم درد وحشتناکی منتظرمه ..نفسمو تو سینه حبس کرده بود و یهو.........
حس کردم سوراخ بزرگی تو بدنم ایجاد شد،فقط اون لحظه یادمه چشام سیاهی رفت و بیهوش شدم ...
چند روز قبل ....
وارد داروخانه شدم تا داروی برادرم رو بگیرم ، به علت مریضی برادرم میدونستم یه مدتی حداقل هر روز مشتری ثابت داروخانم ، مسئول داروخانه یک پسر 28 ساله خوشتیپ با صورت چهاز گوش و چشمانی ریز بود ، همین رفت و آمد مرتب من به داروخانه زمینه اشنایی ما بود ، احسان پسر باوقار و مودبی بود ولی بعضی اوقات حس میکردم اون چیزی نیست که نشون میده و داره نقش بازی میکنه ، بعد از مدتی آشنایی با اینکه میدونست من دختر با خانواده ای هستم و اهل هیچ جور برنامه ای نیستم من رو دعوت کرد خونش تا با مادرش آشنا بشم و زمینه سازی کنه برای ازدواج به گفته خودش البته !
وقتی وارد خونه شدم ، یه حس عجیب ، توصیف کردنی نیست ،حسی که بهت میگفت اینجا مشکوکه ، معلوم بود خونه مجردیه ولی با این حال باز من به خاطر اعتمادی که بهش داشتم زیاد جدی نگرفتم ... وقتی شربت اب آلبالو رو خوردم نشستم رو مبل کنار شومینه ..
بدنم لمس شد ،ترس برم داشت... نمیتونستم تکون بخورم ، زبونم قفل شده بود ....

زمان حال....
وقتی به هوش اومدم روی تخت خونه احسان بودم ملحفه خونی بود ، بدنم حس نداشت ، احسان یه گوشه اتاق افتاده بود و تکون نمیخورد ، گیج گیج بودم ،گریم گرفت ..نفس بالا نمیومد موقع هق هق کردن...
میگفتن به خاطر تزریق زیاد مواد اور دوز کرده ، دوستاش میگفتن اون روز تنها نبوده ...
حالا من بودم و یه سنگ قبر سیاه مرمری که روش نوشته بود "جوان ناکام امیر محسنی"

+ نوشته شده در  91/03/21ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط سمانه نوری | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این منم ! دختری تنها با دلی غمگین می گویم از عشقی نافرجام

پیوندهای روزانه
فال روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
92/12/01 - 92/12/07
92/10/01 - 92/10/07
92/09/22 - 92/09/30
91/12/22 - 91/12/30
91/08/22 - 91/08/30
91/03/05 - 91/03/21
91/02/05 - 91/02/21
90/06/22 - 90/06/31
89/12/22 - 89/12/29
89/12/08 - 89/12/14
89/10/22 - 89/10/30
89/10/05 - 89/10/21
89/10/08 - 89/10/14
89/10/01 - 89/10/07
89/09/22 - 89/09/30
89/09/05 - 89/09/21
89/09/01 - 89/09/07
آرشیو موضوعی
داستان های واقعی
دل نوشته های دل تنهای خودم
نویسندگان
سمانه نوری
سمانه نوری
پیوندها
سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران
دفتر دلتنگی ♥ سمانه نوری ♥
ترشحات ذهن فاحشه من ♥ علیرضا ♥
یه دختر کارتون خواب ♥ مریم ♥
افسار گسیخته ♥ شاکی ♥
دختری با فکرهای درهم ♥ فاطمه ♥
یک مشت اراجیف ♥ سـ ♥
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM